تبليغاتX
عقاب لهستانی من
 

خیالبافی ها مچاله می شوند و
پرتاب
به پشت سر
که آخرین پل
شاید
بوسه های تو باشد...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 1:16 AM توسط کیوان |

 

میهمانی از ستاره ای نزدیک...

در هوایی فشرده...

زمزمه می کند...

فقط در گوش چپ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 2:39 PM توسط کیوان |


از تمام مرزهای بی عبور

پاییز      

5 سال پیش

نفس نفس می زد...

توهم بود و هنوز هم...

حقیقت داشت و هنوز هم...

آن چشمها که تا آسمان حرف داشت

و هنوز هم...هنوز هم...

قلبم نمی زند...

دست تو

گرم ترین دست خدا...

جایی دیگر...

شاید رویا...

من...

سگ...

چه بوی خوبی میدی...

آخرین میز کافه

سیگارها

طعم حقیقت می چشند...

و لحظه ای که

5 سال بود...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 3:14 PM توسط کیوان |


کنارم دراز بکش...

تا تمام خیال پردازی ها را

روی گونه ات...

زمرمه کنم...

که باور کنی

تمام آن چشمی...

که دیدنت را غرق کرد...

خوابها...

شفاف تر می بینند...

عمیق تر...

تا شبی که خورشید را

نفس می کشد...


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 2:42 PM توسط کیوان |


تکرار نخستین ها...

پرونده های مسکوت...

تا 9 روز دیگر...

همه را سلاخی می کنم.............



+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:59 AM توسط کیوان

 

امشب خدا چشم آفرید...

چشمهایی که مرا برد...

به جایی که هیچ چیز نبود...اما عشق...

تولدت مبارک

ماریای کوچولوی من...

 

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 7:26 PM توسط کیوان |


فضای خمیده...

زمزمه می کنند...

این بار

روبروی خودم ایستاده ام

در جهان موازی...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:50 AM توسط کیوان |


وا مگذار مرا به تنهایی

بی هراس از تمام مخلوقات

سرت روی شانه من و

سرت روی شانه من...

که انگار لبریز صدای توست...خیالم

که به تمام شبهای نخوابیده و

به پاییز عاشقی که می رسد تا صبر...

...

دلت را خانه ما کن...

                   مصفا کردنش با من...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 12:12 PM توسط کیوان |

 

چشمانت زیباست

همچون دو ستاره ای که هر شب آسمان را زیبا می کنند...

و مهربانند

چون هوایی که فقط مخصوص من است برای نفس کشیدن...

دلهره هایت زیباست

انگار کودکی ست که می ترسد بادبادکش از دستش رها شود

و دیگر نتواند آن را داشته باشد...

به صدای هر چیز به شدت معتقدی

واقعی ترین چیز در دنیا

صداست...

و تو حقیقت را می خواهی...

دست می کشم  میان موهایت

آرام می شوی و قلب من هم.

پوست لطیفت را لمس می کنم...

همچون مه صبحگاهی

پر از عشق است.

و وقتی در آغوش می گیرمت...

زمان به ما حسادت می کند.

                                           بخند و دیوانه ام کن.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 1:32 AM توسط کیوان |


به آنی و کمتر از آنی...

که ایستاد و من را نگاه کرد و خیال شد

پس من تحلیل رفتم و

تبصره ای که از روی عادت

همیشه حذف می شد.

...برگشت...و مرا که انگار

سوراخ شده بودم

بوسید...



+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 12:51 PM توسط کیوان |