خیالبافی ها مچاله می شوند و
پرتاب
به پشت سر
که آخرین پل
شاید
بوسه های تو باشد...
میهمانی از ستاره ای نزدیک...
در هوایی فشرده...
زمزمه می کند...
فقط در گوش چپ...
از تمام مرزهای بی عبور
پاییز
5 سال پیش
نفس نفس می زد...
توهم بود و هنوز هم...
حقیقت داشت و هنوز هم...
آن چشمها که تا آسمان حرف داشت
و هنوز هم...هنوز هم...
قلبم نمی زند...
دست تو
گرم ترین دست خدا...
جایی دیگر...
شاید رویا...
من...
سگ...
چه بوی خوبی میدی...
آخرین میز کافه
سیگارها
طعم حقیقت می چشند...
و لحظه ای که
5 سال بود...
کنارم دراز بکش...
تا تمام خیال پردازی ها را
روی گونه ات...
زمرمه کنم...
که باور کنی
تمام آن چشمی...
که دیدنت را غرق کرد...
خوابها...
شفاف تر می بینند...
عمیق تر...
تا شبی که خورشید را
نفس می کشد...
تکرار نخستین ها...
پرونده های مسکوت...
تا 9 روز دیگر...
همه را سلاخی می کنم.............
امشب خدا چشم آفرید...
چشمهایی که مرا برد...
به جایی که هیچ چیز نبود...اما عشق...
تولدت مبارک
ماریای کوچولوی من...
فضای خمیده...
زمزمه می کنند...
این بار
روبروی خودم ایستاده ام
در جهان موازی...
وا مگذار مرا به تنهایی
بی هراس از تمام مخلوقات
سرت روی شانه من و
سرت روی شانه من...
که انگار لبریز صدای توست...خیالم
که به تمام شبهای نخوابیده و
به پاییز عاشقی که می رسد تا صبر...
...
دلت را خانه ما کن...
مصفا کردنش با من...
چشمانت زیباست
همچون دو ستاره ای که هر شب آسمان را زیبا می کنند...
و مهربانند
چون هوایی که فقط مخصوص من است برای نفس کشیدن...
دلهره هایت زیباست
انگار کودکی ست که می ترسد بادبادکش از دستش رها شود
و دیگر نتواند آن را داشته باشد...
به صدای هر چیز به شدت معتقدی
واقعی ترین چیز در دنیا
صداست...
و تو حقیقت را می خواهی...
دست می کشم میان موهایت
آرام می شوی و قلب من هم.
پوست لطیفت را لمس می کنم...
همچون مه صبحگاهی
پر از عشق است.
و وقتی در آغوش می گیرمت...
زمان به ما حسادت می کند.
بخند و دیوانه ام کن.
به آنی و کمتر از آنی...
که ایستاد و من را نگاه کرد و خیال شد
پس من تحلیل رفتم و
تبصره ای که از روی عادت
همیشه حذف می شد.
...برگشت...و مرا که انگار
سوراخ شده بودم
بوسید...